یکی بود یکی نبود
سلام سلام! خوبین؟! بالاخره بعد از این همه تاخیر بازم اومدم!
خوب، چه خبر از کجا؟! چه میکنید با مدرسه ها؟! میبینم که دیگه نمیبینم!! یکم زیادی نمک ریختم بهتره برم سر اصل مطلب که البته چیز زیادی هم نیست! راستی امیدوارم شما از وب دختر آریایی خوشتون اومده باشه! به هر حال با نظراتتون ما دوتا دختر نوزده ساله رو خوشحال کنید! ( بچه های معصوم!)
راستی توجه کردید ما دوتا آب هستیم؟! دریا و باران! راستی چند وقت پیش یکی از دوستامو دیدم که از سال اول تا چهارم باهم بودیم! اصلا نشناختمش! یه آرایشی کرده بود که ... بلا به دور! یه دوجین پسر هم دورو ورش بودن و متلک میپروندن که خانوم با صدای بلند گفت: ا دریا جون خودتی؟! منم گفتم خودمم تو چی خودتی؟! آذر- آره خودمم! خوب کی هستی؟! آذر با عشوه گفت: منم دیگه شیلا! - خوب! میشناسمتون؟! با عصبانیت سرشو اورد جلو و گفت: - خنگ خدا منم آذر! عجب دوره و زمونه ای شده ها! هی هی هی! مادر جان! راستی دلنوازان خیلی قشنگه نه؟! منکه عاشق شاهرخم! حالا با ارفاق سیاوش هم قبول!
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، که دست کم یکی در میانشان و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم
اگه عکسها باز نشدن بهم خبر بدین کهدوباره آپلود کنم چون سایت آپلود خودم تا ده روز بسته است و منم مجبور شدم تو نایت اسکین بدون عضو شدن آپلود کنم!
خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه! با نظراتتون مارو خوشحال کنید! منتظرتونم ، کلی کلی! سلام سلام، خوبید؟ چه خبرا؟ از مامان بابا، بچه ی همسایه، بقال سرکوچه، سبزی فروش محله، شمسی خانوم، خانوم شمسی چه خبر؟! خوبن؟! میبینم که دخترآریایی ۱ همچین یکمی به دلتون نشسته! امیدوارم دختر آریایی۲ هم به دلتون بشینه! جا خالی ندین بیوفته ها! خوب! حتما منتظرید نه؟! باشه! اما باید بدونید این اولین پست منه و بیوگرافیم! اما خوب! یه چیزی براتون میذارم که حوصله تون سر نره! درضمن نماز و روزه هاتون قبول، منکه روزه نیستم! خوب اگه دوست داشته باشید بریم سر شناسنامه ام! راستی میشل مک کول یکی از کج کارای چهره - ! ( منفی!) اما من تا دلتون بخواد +!
اینم منم! منظورم میشل خانمه!
نام: باران نام خانوادگی: الوندی کد ملی : ببخشید! نمیتونم بگما! نام پدر: بیژن نام مادر: خاتون سن: ۱۹ قد: یک متر و شصت و دو وزن: پنجاه هنر: آشپزی، گل سازی، سفره آرایی! شوخی بود! نقاشی به طور استادی! ورزش: خودمو جمع کنم هنر کردم! دومیدانی! غذا: خونگی شامی لپه ، کوکو قارچ و... بیرون عشق است و پیتزا پپرونی! میوه: فقط سیب! بازیگر: ایرونی گلزار و خارجی کیانو، کریستوفر گبردی، رایان رینولدز و اشتون و... خواننده: فرهاد و گروه آریان! خارجی دیاب و انریکه، تارکن فقط قیافه اش! اینم اضافه کنم که منو دریا جفتمون تو شیراز زندگی میکنیم و خونه هامون هم کناره همه! درضمن، خیلی هم نانازم!
خوب! خوشم میاد چون خوشتون اومده! چه ربطی داره؟!!! خوب! اونقدر میگم خوب، تاحالا دوهزار و دویست و شصت و پنج بار مامانم با ملاقه زده تو سَرم!! خوب!... حالا که من بچه ی خوبی هستم، نظر بدین دیگه! خوب؟ و در آخر میخوام براتون یه داستان کوچولو بذارم! دوستتون دارم بای... روزي مرد کوري روي پلههاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد: امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم ! سلام! خوبید؟ بالاخره امروز اولین پستم رو میخوام بذارم!
اول از همه بگم که اینجا قانون به خصوصی نداره! یه دفعه دید شعر گذاشتم، یه دفعه عکس های مختلف وداستان و خلاصه ی کتاب و... خوب، اول از همه باید بگم این اسمهایی که نوشتم ماله خودمون نیستا! من کِلی کِلی و دوستم میشِل مَک کوله!! اسم دوتا دختر کشتی کج کاره! خوب، و اما یه چیز دیگه.پُست اول رو من میذارم و بعدی رو اون یعنی یک در میون!
خوب، فکر کنم خوب باشه با من آشنا بشید.
نام: دریا نام خانوادگی: حدادی شماره شناسنامه: چَکار داری؟!... نام پدر: محسن نام مادر: درنا سن: ۱۹ قد: یک متر و شصت و هشت وزن: پنجاه و سه هنر: پیانو، نقاشی به طور استادی! ورزش: والیبال و مربی اسکیت غذا: خونگی ماکارونی و کتلت و...بیرون پیتزا و هات داگ و همبرگر و کالباسو... میوه: شلیل و خیار و موز و کیوی و آلو زرد و زرد آلو! بازیگر : گلزار و رایان رینولدز و کریستوفر گبردی (دکتره مو مشکیه تو پرستاران) خواننده: ساسی و علی ، تارکن و انریکه! و اینم اضافه کنم که خوشگل و جیگرم!! راستی من توی شیراز زندگی میکنم، دختر شیرازی!
خوب، اینم از بیوگرافیم! خوبه؟! عزیزان، دوستان گرامی، زیبا رویان، لطفا نظر بدین! من با این همه امید وبلاگ زدم اونوقت اگه نظر ندین حسابی مایوس میشما! این اولین پست من بود و امروز فقط معرفی داشتیم! ایشالله پست بعدی میترکونم! و در پایان یه شعر کوچیک و خوشگل مینویسم. امیدوارم خوشتون اومده باشه! بازم به ما سر بزنیدا! دوستتون دارم بای... مي توان تنها شد… مي توان زار گريست… مي توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را زير پا له کرد مي توان چشمي را به هياهوي جهان خيره گذاشت… مي توان صدها بار، علت غصه دل را فهميد مي توان… مي توان بد شد و بد ديد و بد انديشه نمود! آخرش هم تنها ، مي توان تنها رفت… با جهاني هم اندوه و غم و بدبختي… يادگاري؟! همه جا تلخي و سردي و غرور فاتحه؟! خوب شد رفت! عجب آدم بدخلقي بود… ولي اي کودک زيباي دلم،آن ور سکه تماشا دارد شهري از مردم آبي سرشار،آسمانش و زمين،عين آن شهر، ولي من و تو با همه آدم هاش ،غرق احساس غروريم به عشق! دل هر آدم عاشق که شکست ،دل ما مي شکند! همه جا لبخند است و زمين،مفتخر است به تن سبزي که ضرب گام من و تو،بر دلش مي پيچد من و تو خوشبختيم ما خدا را داريم، ما غم چلچله را وقت بوسيدن دستان بهار مثل يک شعر قشنگ،از دلش مي خوانيم ما پر لب پر هر فنچک بي مادر را ،با دل روشن خورشيد ،به هم مي بنديم ما به باران گفتيم:که کمي آهسته!غنچه پاک دعا در خواب است! او قرار است که روزي،روي انديشه و ايمان،بين احساس شکوفايي وآرامش و عشق تا دم پنجره سبز خدا،سبز شود… شهر ما آباد است و نگاهش شب و روز ،به تولد باز است و دلش مي خواهد همه شب زده ها دم دروازه شهر دل به دريا بزنند تا همه مثل بهار،شهروندش بشوند! شهر ما آباد است!...
|